به گزارش «حیات»، دکتر شعبان پیرحیاتی، استاد دانشگاه و جانباز ۷۰ درصد قطع نخاعی دفاع مقدس، از تجربیات چهاردهسالهی تحصیل و تدریس پس از مجروحیت در نخستین روزهای جنگ هشت ساله، به نقش دانش در ادامه مسیر زندگی خود می گوید.
شما خیلی زود و در آغاز جنگ وارد میدان شدید. در آن زمان سرباز ارتش بودید؟
من نظامی بودم و در تیپ ۲ دزفول خدمت میکردم. حدود شش ماه پیش از آغاز جنگ، در مناطق عینخوش، موسیان و فکه حضور داشتم و در ابتداییترین لحظات جنگ هم در منطقه بودم. در مهرماه سال ۱۳۵۹، در جریان یک عملیات مجروح شدم. لشکر ۲۱ حمزه عملیاتی داشت و میشود گفت خیلی با منطق و شناخت کافی از شرایط منطقه پیش نرفت و تقریباً در محاصره قرار گرفت. تیپ ۲ برای شکستن این محاصره وارد عملیات شد و من هم یکی از نیروهای فعال در آن عملیات بودم. وقتی عملیات تمام شد، برای آوردن تانکهایی که از لشکر حمزه باقی مانده بود، وارد منطقه شدیم و حدود هشت تانک را ظرف ۴۸ ساعت برگرداندیم. در همین جریان، در غرب رود کرخه، یک ترکش به من اصابت کرد و قطع نخاع شدم. در واقع، من فقط ۱۶ روز در جنگ بودم. فاصله خیلی کمی بود، اما به هر حال با پایمردی ایستادم. فکر میکنم موفق هم بودم و خدا را شکر میکنم.
دوران جانبازی شما را میتوان به دو بخش تقسیم کرد؛ یکی سالهای جنگ و دیگری سالهای پس از جنگ. شما خیلی زود جانباز شدید و دیگر امکان حضور در جبهه را نداشتید. این سالها چطور گذشت؟
الان ۴۶ سال است که روی این صندلی چرخدار هستم. پیگیریهای درمانی هم سختیهای خودش را دارد، بهخصوص با تحریمها و محدودیتهایی که سالها وجود داشته است. اما چیزی که در جانبازان قطع نخاعی همیشه دیدهام، امیدی است که در چشمهایشان وجود دارد. ما همیشه امید را آفریدیم. هر وقت خواست امید ته بکشد، دوباره امید را آفریدیم. من چون جوان بودم، خیلی دلم میخواست ادامه تحصیل بدهم و ذهنم آمادگی داشت. بنابراین رفتم زبان خواندم و از دانشگاه علامه طباطبایی لیسانس مترجمی گرفتم. بعد از آن، فوقلیسانس روزنامهنگاری گرفتم و مقالات زیادی در روزنامههای مختلف نوشتم. اما احساس کردم باز هم باید ادامه تحصیل بدهم. رفتم دکترای علوم ارتباطات را از دانشگاه تهران گرفتم و موفق هم بودم، خدا را شکر. در دانشگاه شاهد و دانشگاه علامه طباطبایی تدریس کردم و چند جلد کتاب نوشتم. دو رمان نوشتهام و دو کتاب دیگر هم آماده چاپ دارم. فکر میکنم زندگی با مطالعه، یا بهتر بگویم زندگی با علم، عاشقانهترین چیزی بود که همیشه همراه خودم داشتم.
در سالهایی که مشغول تحصیل، علم و ادبیات بودید، چقدر به این فکر میکردید که دانش و تجربه شما به جامعه هم منتقل شود؟
جامعه واقعاً هوای ما را داشت و همیشه همیار ما بود. به ما کمک کردند. به هر حال، ما فرزندان همین مردم هستیم و مردم خیلی به ما کمک کردند. انصافاً حق بزرگی گردن ما دارند. ما هم اگر جنگیدیم، برای این بود که یک روز لبخند بر لب این مردم بنشیند و امیدوارم این لبخند فراموش نشود. اساتید دانشگاه هم هر جا لازم بود به ما کمک کردند و از نظر جسمی و دیگر مسائل، از آنها راضی هستیم و ممنونشان هستیم. خودم فکر میکنم مطالعه بهترین مسیری بود که در آن قرار گرفتم. زندگی را سخت نگرفتم و در حوزه ادبیات بیشتر کار کردم؛ در تاریخ و جامعهشناسی مطالعه داشتم و مقالات زیادی هم در روزنامهها نوشتم. فکر میکنم بعضی از آنها مؤثر بودند، هرچند خودم احساس میکنم کافی نبود.
یکی از جنبههای خدمت شما به جامعه، تربیت دانشجویانی است که سالها با آنها در دانشگاه ارتباط داشتهاید. از تجربههای خودتان هم برای آنها میگویید؟
دانشجویان جوان هستند و باید خیلی چیزها بیاموزند. من سر کلاس به آنها میگویم که من دو تاریخ دارم؛ یکی تاریخ گذشته، قبل از انقلاب، و یکی تاریخ بعد از انقلاب. تجربیات و محفوظاتی دارم و بخشی از خاطراتم را برایشان تعریف میکنم. به آنها میگویم هر رشتهای که میخوانید، اصلاً مهم نیست چه رشتهای باشد؛ مهم این است که آن رشته را خوب بخوانید و به علم و رشته خودتان تسلط داشته باشید. تا امروز هم دانشجویان خوب گوش کردهاند و رابطه ما با هم صمیمانه بوده است. البته فکر میکنم دانشجویان باید بیشتر زحمت بکشند.
فکر میکنید جوانها از استادی مثل شما که تجربه جنگ و جانبازی دارد، بیشتر پذیرش و دریافت دارند تا یک استاد جوان؟
من سعی میکنم خیلی راحت با دانشجو برخورد کنم و سعی میکنم واقعیت را با آنها در میان بگذارم. چراکه آن رفتار خوش یک معلم به درد دانشجوی امروزی نمیخورد. فهم دانشجویان امروز خیلی بالاست. من معتقدم سخن باید از دل برآید تا بر دل بنشیند. همیشه بین من و دانشجویان صمیمیت خوبی وجود داشته و دارد. فکر میکنم اگر با دانشجو صمیمی و صادق باشید، حرف شما را بهتر میپذیرد.
گاهی در افکار عمومی این تصور شکل میگیرد که جامعه ایثارگری، بهویژه جانبازان قطع عضو و قطع نخاع، بیشتر دریافتکننده خدمات هستند؛ در حالی که بسیاری از جانبازان پس از جنگ در عرصههای مختلف علمی، مدیریتی، اقتصادی و اجتماعی فعال بودهاند. شما این نگاه را چطور ارزیابی میکنید؟
من خودم یک جانباز قطع نخاع هستم و میدانم جانبازان دیگری هم هستند که مثل جانبازان شیمیایی، درد سنگینی را تحمل میکنند آنقدر که روح اینها بلند است. جانبازان زیادی داریم که در سطوح بالا مدیر هستند، استاد دانشگاه هستند و من حتی شاگرد بعضی از آنها هستم. واقعاً اینطور نیست که جانبازان فقط دریافتکننده خدمات باشند. ممکن است عدهای خارج از گود نشسته باشند و چیزهایی بگویند، اما واقعیت این نیست. ما با این درد آشنا هستیم، آن را تحمل کردهایم و تحمل میکنیم و سعی میکنیم حرمت این راه را نگه داریم. هیچوقت از راهی که رفتیم برنمیگردیم. ما صمیمانه و مصمم در این راه قدم گذاشتیم و این راه را ادامه خواهیم داد.
در دو دفاع مقدسی که پشت سر گذاشتیم، شما بهعنوان یک رزمنده و جانباز، چه حال و هوایی داشتید؟ در جنگهای اخیر که دشمن مستقیماً شهرها و مناطق مسکونی را هدف قرار داد، چطور سعی کردید به مردم امید بدهید؟
دشمن خیلی اشتباه کرد. مردم ما از آزمونهای بسیار بزرگ و سنگین سربلند بیرون آمدند.به نظرم آنها به این نتیجه رسیدند که راهی را که رفتند، اشتباه کردند. ما مردم ایستادیم و خواهیم ایستاد. این جنگ خیلی سبک بود؛ اصلاً در شأن ملت ایران نبود که بخواهد دشمنی اینچنینی وارد صحنه شود. ملت ایران خیلی بزرگتر از این حرفهاست. با این ده روز و ۱۲ روز و ۴۰ روز، کسی نمیتواند این ملت را پس بزند. خودشان هم اذعان دارند و قبول کردهاند که شکست خوردند. آنها خواستند این مقاومت را بشکنند، اما نتوانستند؛ واقعاً نتوانستند و تا آخر مردم ایستادند.
من هم تا جایی که میتوانستم به مردم گفتم که این چیزی نیست؛ به هر حال دشمن، دشمن است. عدهای شهید شدند و عدهای واقعاً بیخانمان شدند و در این مورد واقعاً متأسفم. اما اینکه بخواهیم ایران را تنها بگذاریم، در شأن ما نیست و در قد و قواره دشمن هم نیستیم که بخواهد ما را بشکند. نخواهد توانست.
در جریان جنگهای اخیر، بسیاری از مردم به واکنش جانبازان و اینکه شما بهعنوان یک جانباز چه موضعی میگیرید، توجه داشتند. خودتان در آن روزها چطور زندگی میکردید؟
من در جامعه بودم و رفتوآمدم عادی بود. پناهگاهی نداشتم و به پناهگاه هم نمیرفتم. همیشه در جامعه بودم و مشغول کار و زندگی روزمره خودم بودم. به همسایهها و همه اطرافیانم میگفتم این چیزی نیست و میگذرد. به هر حال، یک آزمون است؛ میخواهند ببینند ما چقدر پای مردی داریم. خودشان هم دیدند و فهمیدند که نتوانستند. الان ما با ابرقدرتهایی درگیریم که واقعاً اطرافشان کم نیستند؛ کسانی که بودجه آنها را تأمین میکنند. اما ما خودمان ایستادیم، با قلبهای بزرگی که پشت این حاکمیت ایستادهاند.
در تجمعات شبانه هم شرکت میکردید؟
تا جایی که توانستم، شرکت کردم.
فکر میکنید حضور جانبازان در چنین برنامههایی چه تأثیری بر جامعه دارد؟
به هر حال، جامعه باید پویا باشد. جامعه زنده است و حرکت میکند و به نظر من این حضور خوب است. گاهی اوقات مجبور میشدم برای مردم از یک صحنه جنگ تعریف کنم یا خاطرهای برایشان بگویم. همین خاطرات باعث میشد دور هم باشیم و فضای بهتری ایجاد شود.
یعنی مهمترین مطالبه شما در حوزه تجهیزات، تأمین ویلچر مناسب بعد از پنج سال است؟
بله. ویلچر برای جانباز قطع نخاعی یک وسیله عادی نیست؛ وسیله زندگی و رفتوآمد اوست. وقتی ویلچر مناسب در اختیار جانباز نباشد، عملاً بسیاری از فعالیتهای اجتماعی و روزمره او هم دچار مشکل میشود.
درباره دو اثری که آماده کردهاید و فعالیت ادبیتان هم توضیح بدهید.
کتاب آخر من، «آخرین روز سفر»، یک رمان تقریباً اجتماعی است که در آن رگههای عاشقانه هم وجود دارد.
یک اثر دیگر هم دارم که شامل شش داستان کوتاه است و چند سال پیش نوشته شده است. علاوه بر این، یک رمان دیگر دارم که آماده چاپ است و خاطرات جنگم هم آماده چاپ شده است. فکر میکنم دیگر باید آنها را به چاپ برسانم.
انتهای پیام/
نظر شما